﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>My DayS</title>
    <description>mydays-h's description</description>
    <link>http://mydays-h.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>Hel.</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 13 Feb 2012 19:15:34 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>در چشم ِ آب و باد و آتش، خاک زد</title>
      <description>&lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;1- گفته بودند زیاد شیب ندارد. اطلاع داشتند که تا اسم کوه و کمر بشنوم کُپ می‌کنم. رفتیم. ما هم به خیال اینکه شیب ندارد و بیشتر پیاده‌روی در برف است، تا کوه‌نوردی نیم‌بوت‌هایمان را پوشیدیم، از همین چسکی‌ها. اگر بلد بودم می‌توانستم پاتیناژ هم بروم -اغراق نمی‌کنم-. خلاصه اینطوری شد که یک قلچماق یک دستمان را گرفته بود، یک نیم‌قلچمان دست ِ دیگر و مامان از پشت ِ سر ساپورت می‌کرد. باز هم دو-سه بار لیز خوردم و خنده‌ای رفت و فضا تلطیف شد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;2- ولنتاین است. دو-سه جایم می‌سوزد وقتی دست مردم اشیاء قرمز می‌بینم. ما که دوث‌پسر نداشتیم، اگر هم داشتیم یا قهر مصادف می‌شد با ولنتاین (سپندازمذگان یا هر کوفت دیگر) یا اینکه اصولاً به [..]خمش نبود، و یا از پایه و اساس با این‌جور تهاجم‌های فرهنگی غربی حال نمی‌کرد. امشب به همین مناسبت یکی از دوستان دوران راهنمایی(!) آمد در خانه؛ من که وقتی از آیفون می‌دیدمش نشناختم، ولی بعد که صدایش را شنیدم یادم آمد. آن دخترک تپل‌مپل ِ سال‌های پیش مثل کرم ِ آسکاریس شده بود. گفت جایی داری این را نگه‌داری، و من فردا بیایم ببرم؟      &lt;br /&gt;“این” یک عدد خرس پوه بود، که تقریباً هم‌قد خودمان بود. خریت کردم و خرس کذا را آوردم بالا، چپاندم توی کمد دیواری. حالا اینجاست. خرس ِ گنده‌ی غمگین! لبخند پوه‌وار احمقانه‌ات چه دردناک نقش بست، با آن چرخ‌خیاطی‌های صنعتی، در کشور چین.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;3- از صبح تا شب توی کتابخانه هستم. کمی درس می‌خوانم، و بیشتر به رابطه‌ی خطوط منحنی ِ میز ِ چوبی فکر می‌کنم. هر روز شبیه هم هستند، چون همیشه پشت یک میز می‌نشینم. میز کناری هم طرح‌های خودش را دارد، حتا سرگرم‌کننده‌تر و تیره‌تر است، ولی یک ساعتی از روز بدجوری آفتاب می‌افتد رویش. چند وقت پیش هم یکی با خودکار طرح ِ توپُری درآورده بود و نوشته بود “مرضیه را آزاد کنید”. سعی می‌کنم زیاد به این میز همسایه نگاه نکنم و روی میز ِ ساده و بی‌شیله پیله و کمرنگ خودم که پیچیده نیست و اتفاق خاصی در آن نمی‌افتد و خطوط موازی‌اش زیاد گره ندارد و روی آن کسی زندانی و آزاد نمی‌شود خیره شوم.      &lt;br /&gt;غیر از این سنایی هم می‌خوانم. دشت امروزم این‌هاست:&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;&lt;strong&gt;حُسن ِ او خورشید و ماه و زهره بر فتراک بست //        &lt;br /&gt;لطف او در چشم ِ آب و باد و آتش، خاک زد         &lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;(ایهام ِ “خاک” رو داری؟)&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;یا مثلاً اینجا شیطان دارد تعریف می‌کند:      &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;با او دلم به مهر و مودّت یگانه بود // سیمرغ عشق را دل ِ من آشیانه بود        &lt;br /&gt;می‌خواست تا نشانه‌ی لعنت کند مرا // کرد آنچه خواست، آدم خاکی بهانه بود&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;به هر صورت آدم وقتی مجبور است درس بخواند به این مسائل بیشتر علاقه‌مند می‌شود. آن سالی که کنکور داشتم مهدی اخوان ثالث می‌خواندم و روزی پانصد-ششصد بار برای مسائل مختلف فال حافظ می‌گرفتم. آن روزها به فال -حافظ و غیره- اعتقادی نداشتم؛ ولی الآن فکر می‌کنم یک چیزهایی شاید باشد و بی هیچ چیزی نیست که گفته‌اند لسان الغیب.      &lt;br /&gt;بله خرافاتی هم هستم. موقع آبکش کردن برنج، بسم‌الله می‌گویم، که اجنه بروند کنار آبجوش نریزد بهشان. یا می‌زنم به تخته که کسی چشم نخورد. اصلاً خوشم می‌آید از این چیزها، مثل یکجور آداب اجدادی ِ فان می‌ماند. دلم می‌خواهد وقتی آب می‌خورم یک جرعه هم به زمین بریزم، به یاد رفتگان و مردگان و سوختگان.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;4- و رهبر ِ من آن مامان ِ پنجاه ساله‌ایست که وقتی می‌گویم آلوی توی آش خوشمزه است، دفعه‌ی بعدی آنقدر آلو می‌ریزد که دندان‌های عقل‌مان روی هسته‌های آلوهای مهربانش خرد و خاکشیر می‌شود.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mydays-h.persianblog.ir/post/43</link>
      <author>Hel.</author>
      <comments>http://mydays-h.persianblog.ir/comments/423137/8918345/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-423137.post-8918345</guid>
      <pubDate>Mon, 13 Feb 2012 19:15:34 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آتروپوس</title>
      <description>&lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;سِر آرتور کوئیلر-کوچ در &lt;strong&gt;هنر نوشتن&lt;/strong&gt;، پاراگرافی آورده، پر از اسم، و حقیقتی تلخ درباره‌ی این اسم‌ها:&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;blockquote&gt;   &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;شاعران بزرگ ِ صد سال اخیر چه کسانی بوده‌اند؟ &lt;em&gt;کولریچ&lt;/em&gt;، &lt;em&gt;وردزورت&lt;/em&gt;، &lt;em&gt;بایرون&lt;/em&gt;، &lt;em&gt;شِلی&lt;/em&gt;، &lt;em&gt;لندر&lt;/em&gt;، &lt;em&gt;کیتس&lt;/em&gt;، &lt;em&gt;تنیسون&lt;/em&gt;، &lt;em&gt;براونینگ&lt;/em&gt;، &lt;em&gt;آرنولد&lt;/em&gt;، &lt;em&gt;موریس&lt;/em&gt;، &lt;em&gt;روزتی&lt;/em&gt;، &lt;em&gt;سوئینبرن&lt;/em&gt;- می‌توانیم همین جا توفق کنیم. همه‌ی این‌ها، به جز &lt;em&gt;کیتس&lt;/em&gt;،&lt;em&gt; براونینگ&lt;/em&gt; و &lt;em&gt;روزتی&lt;/em&gt;، تحصیلات دانشگاهی داشتند؛ و از این سه نفر، &lt;em&gt;کیتس&lt;/em&gt;، که در بهار زندگی از دست رفت، تنها کسی بود که وضع مالی خوبی نداشت. شاید این حرف بی‌رحمانه به نظر برسد، و حتماً غم‌انگیز است؛ اما واقعیت ناخوشایند این است که نظریه‌ای که می‌گوید &lt;em&gt;نبوغ شاعرانه هرجا بخواهد، به یک میزان در میان فقیر و غنی پدیدار می‌شود،&lt;/em&gt; چندان به حقیقت نزدیک نیست. واقعیت این است که از سه نفر ِ باقی مانده &lt;em&gt;براونینگ&lt;/em&gt;، همان‌طور که می‌دانید، وضع مالی خوبی داشت، و من به جرئت به شما می‌گویم که اگر وضع مالی‌اش خوب نبود، نمی‌توانست &lt;em&gt;سال&lt;/em&gt; یا &lt;em&gt;انگشتر و کتاب&lt;/em&gt; را بنویسد؛ همان‌طور که اگر پدر ِ &lt;em&gt;راسکین&lt;/em&gt; در معاملات خود موفق نبود، &lt;em&gt;راسکین&lt;/em&gt; هم نمی‌توانست &lt;em&gt;نقاشان مدرن&lt;/em&gt; را تالیف کند. &lt;em&gt;روزتی&lt;/em&gt; در آمد ِ شخصی مختصری داشت، و علاوه بر آن نقاشی هم می‌کرد؛ تنها &lt;em&gt;کیتس&lt;/em&gt; می‌ماند که آتروپوس* او را در جوانی هلاک کرد، همان‌گونه که &lt;em&gt;جان کلر&lt;/em&gt; را در تیمارستان، و &lt;em&gt;جیمز تامسون&lt;/em&gt; را با افیون به هلاکت رساند. این‌ها واقعیت‌های وحشتناکی است، اما اجازه بدهید با آن‌ها مواجه شویم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;/blockquote&gt;  &lt;p align="justify"&gt;   &lt;br /&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;* Atropos، یکی از سه الهه‌ی سرنوشت (کلوتو، لاخسیس و آتروپوس) در اساطیر یونان که رشته‌ی عمر انسان به دست آن‌هاست و آتروپوس آن را قطع می‌کند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mydays-h.persianblog.ir/post/42</link>
      <author>Hel.</author>
      <comments>http://mydays-h.persianblog.ir/comments/423137/8772413/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-423137.post-8772413</guid>
      <pubDate>Fri, 20 Jan 2012 20:25:51 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تمام پــِـرسه&amp;zwnj;های من</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;#160;&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;&lt;img style="display: block; float: none; margin-left: auto; margin-right: auto" src="http://up.vatandownload.com/images/0omrtwtjbd9z18agrzoj.jpg" width="507" height="313" /&gt; &lt;/p&gt;  &lt;p&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;از &lt;/font&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=oPKghl93fOQ"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;اینجا&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt; تماشا،      &lt;br /&gt;و از &lt;/font&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/mp3/hdCV8tP6/06_-_Dariush_-_ShekanjeGar.htm"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;اینجا&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt; گوش و دانلود کنید.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="center"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;     &lt;br /&gt;ترانه: روزبه بمانی       &lt;br /&gt;آهنگ و تنظیم: علیرضا افکاری       &lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mydays-h.persianblog.ir/post/41</link>
      <author>Hel.</author>
      <comments>http://mydays-h.persianblog.ir/comments/423137/8710132/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-423137.post-8710132</guid>
      <pubDate>Wed, 11 Jan 2012 18:47:57 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>به مویی</title>
      <description>&lt;blockquote&gt;   &lt;p&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;نقل است که وقتی رابعه حَسَن را سه چيز فرستاد: پاره‌ای موم و سوزنی و مويی.        &lt;br /&gt;پس گفت: چون موم باش، عالم را منوّر دار و تو می‌سوز.         &lt;br /&gt;و چون سوزن باش برهنه، پيوسته کاری کن.         &lt;br /&gt;چون اين هردو کرده باشی به مويی، هزار سالَت کار بُود.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;/blockquote&gt;  &lt;p align="left"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font face="Tahoma"&gt;&lt;em&gt;&lt;font color="#008000"&gt;تذکرة الاولیا / ذکر رابعه عدویه&lt;/font&gt;&lt;/em&gt;&amp;#160;&amp;#160;&amp;#160;&amp;#160; &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mydays-h.persianblog.ir/post/40</link>
      <author>Hel.</author>
      <comments>http://mydays-h.persianblog.ir/comments/423137/8674871/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-423137.post-8674871</guid>
      <pubDate>Fri, 06 Jan 2012 13:20:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>:]</title>
      <description>&lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;این ورزش کردن ما هم از آن نوعش بود که نشود با آن پز داد. می‌بایست زبان به دهان می‌گرفتم و هر جا حرف ورزش و فعالیت می شد می‌گفتم: &lt;em&gt;چی؟ گاهی، تفریحی&lt;/em&gt;. ولی واقعیت این بوده که الآن نزدیک دو سال است هفته‌ای 3 الی 4 بار و هر بار 40 دقیقه روی &lt;/font&gt;&lt;a href="http://www.incredibody.com/images/eze-02.jpg"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;این وسیله&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt; که بهش می‌گویند الپتیکال ورزش می‌کنم.      &lt;br /&gt;من هم مثل خیلی از آدم‌های غیر ِمانکن که هر روز روی کره‌ی زمین زندگی می‌کنند، زندگی می‌کردم تا اینکه نگاهی توی آینه انداختم و فکر کردم:&lt;em&gt; این که نشد زندگی، کمر باید باریک باشد.&lt;/em&gt; این شد که الپتیکال تنهای گوشه‌ی هال ِ ما هم بالاخره مشتری دائمی پیدا کرد. یک روز در میان دست و پا زدن و آهنگ گوش کردن و فکر کردن به گذشته و آینده، من روی همین الپتیکال –چقدر اسمش سخت است! تا قبل از این تردمیل صدایش می‌کردم‌ها- تصمیم‌های مهمی در زندگی‌ام گرفتم، کلی خیالپردازی کردم، گاهی بغض، گاهی خنده. این‌ها همه بستگی به موزیک پس زمینه داشت. هایده، لیدی‌گاگا (موزیکش به درد ورزش می‌خورد. به من اینجوری نگاه نکنید)، ویگن، مدرن‌تاکینگ ِ خدابیامرز، Zaz هم این اواخر خیلی استعمال می‌شد. (همین استعمال و نه هیچ چیز فعل دیگر)&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;چرا حرفش را به کسی نمی‌زدم؟ چون طرف بلافاصله می‌پرسید:&lt;em&gt; تاثیر هم داشته؟&lt;/em&gt; و منظورش از تاثیر، کاهش وزن و سایز است.       &lt;br /&gt;جواب من: &lt;em&gt;نه&lt;/em&gt;.       &lt;br /&gt;اگر تاثیری روی وزن و سایز نداشت پس چرا ادامه دادم؟       &lt;br /&gt;چند ماه که گذشت و دیدم گرمی از وزنم و میلی‌متری از دور کمرم کم نشده بی‌خیال شدم؛ تازه آن وقت بود که به فوایدش پی بردم.       &lt;br /&gt;1-کاهش علائم فسردگی و غمبرک‌زدگی -که بعضاً عارض می‌شود-؛       &lt;br /&gt;2-کاهش خیلی قابل محسوس ِ درکف‌ماندگی؛       &lt;br /&gt;3- و کمتر نیاز داشتن به انواع و اقسام داروهای شیمیایی و گیاهی ِ ملین.       &lt;br /&gt;برای من که متاسفانه عادت به مستر ندارم، و سال‌هاست از یبوست رنج می‌برم، این‌ها خیلی مهم است.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="center"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;*****&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;سه هفته پیش بود، برادرم صدایم کرد که برم فلان برنامه را از شبکه‌ی درپیتی و زرد ِ پی‌ام‌سی فَمیلی ببینم. خلاصه‌اش این بود: یک تعدادی محقق روی یک عده‌ای تحقیق کرده بودند. :)      &lt;br /&gt;که: گروهی از ملت هفته‌ای&lt;u&gt; 3 بار&lt;/u&gt; و هر بار &lt;u&gt;40 دقیقه&lt;/u&gt; روی یک دوچرخه‌ی ثابت، ورزش می‌کردند. و بعد از چند ماه هیچ‌چیزشان تغییری نکرده بود. چه جالب که شرایط آزمایششان عین من بود.       &lt;br /&gt;یک گروه دیگر هم بودند که آن‌ها هم هفته‌ای &lt;u&gt;3 بار&lt;/u&gt; ولی هر بار &lt;u&gt;20 دقیقه –طبق الگویی-&lt;/u&gt; ورزش می‌کردند. در عرض چند ماه هفت‌-هشت کیلو وزن کم کرده بودند.       &lt;br /&gt;فعالیت گروه اول آرام و یکنواخت بود. وقتی آدم &lt;em&gt;روزای روشن خداحافظ&lt;/em&gt; گوش بدهد تندتر از این هم نمی‌تواند پا بزند.       &lt;br /&gt;گروه دوم اما از الگوی زمانی خاصی پیروی می‌کردند.       &lt;br /&gt;رژیم غذایی در طول دوره ثابت بوده.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size="4" face="Tahoma"&gt;8، 12، 20، 3&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;8 ثانیه تند      &lt;br /&gt;12 ثانیه کند       &lt;br /&gt;به مدت 20 دقیقه       &lt;br /&gt;و 3بار در هفته&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;واکنش ِ من قبل از امتحان کردن این روش: هه‌ه!… من دو ساله دارم دو برابر این ورزش می‌کنم. بیست دقیقه که بچه‌بازیه.      &lt;br /&gt;بعدش: عرق از مژه‌هایم می‌چکید، اصلاً نفهمیدم خانم هایده چی گفت و فردای آن روز پاهایم به سختی مرا از پله‌ی اتوبوس بردند بالا. من که ادعایم می‌شد این بود اوضاعم. تازه فهمیدم آن آقای محقق برای چی چندبار توصیه کرد کسانی که آمادگی قبلی ندارند و مشکل دارند و فلان با مشورت پزشک و کم‌کم شروع کنند. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;آن حس خستگی و رضایت‌ازخود ِ بعدش، به همراه پاهایی که تحت فرمانت نیستند و سیاهی رفتن چشم، یک‌جور نشئگی منحصربه‌فردی را می‌آورد -به ارمغان-.      &lt;br /&gt;شمردن ثانیه‌ها هم سخت نیست، اینکه اینجور وسیله‌های ورزشی خودشان تایمر دارند کار را راحت می‌کند. (با توجه به اینکه 8 و 12 می‌شود بیست، و در هر دقیقه سه بار این سیکل تکرار می‌شود) اما برای ورزش‌های هوازی دیگری مثل شنا ممکن نیست، یا برای پیاده‌روی شماره‌ها از دستت در می‌روند. و شماره‌ها از دست رفتن همان، کاهش بازدهی همان. این را هم آقای محقق می‌گفت.       &lt;br /&gt;به هر حال بعد از سه هفته دارم کمی تغییرات وزنی روی آن ترازوی پیزوری می‌بینم، و تقریباً به این صورت راضی‌ام: :]&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;یعنی می‌شود من آن روزی را ببینم که تـَرکه‌ای‌ها از مُد افتاده‌اند و دلم خنک بشود؟ می‌شود متحد شد و باریک و بلند بودن را از مُد انداخت؟ گمان کنم کم کردن چند کیلو وزن، به مراتب راحتتر باشد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mydays-h.persianblog.ir/post/39</link>
      <author>Hel.</author>
      <comments>http://mydays-h.persianblog.ir/comments/423137/8617667/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-423137.post-8617667</guid>
      <pubDate>Wed, 28 Dec 2011 17:11:34 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دمعة وابتسامة</title>
      <description>&lt;p align="justify"&gt;   &lt;br /&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;کمی بعد از اینکه واکاشی‌زوما را فراموش کردم، حدود دوازده یا سیزده سالگی پسری را در موسسه‌ای که می‌رفتم زبان بخوانم ملاقات کردم و احساس کردم برای اولین بار در زندگی‌ام عاشقم. کم‌وبیش تا هفده سالگی عاشقیت مخفیانه‌ام ادامه داشت. بعد از آن با پسری مجازی آشنا شدم و قبلی به واکاشی‌زوما پیوست. بعد از آن چند بار دیگر هم با آدم‌های مختلف آشنا شدم و برای دوره‌هایی کوتاه احساس تپش قلب، گاهی بی‌خوابی، گاهی تعرق دست‌ها را از سر گذراندم. شاید سر جمع چهار یا پنج بار قیلی‌ویلی شدگی‌ها در ناحیه‌ی کبد و کیسه‌ی صفرا را تجربه کرده باشم؛ دو بار حضوری، و دو بار اینترنتی و یک بار هم تلفیقی از این دو.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;در این لحظه که در فارغیّت به سر می‌برم می‌توانم مقایسه کنم و بگویم که احساساتم نسبت به آدم‌های حقیقی، کسانی که اول دیدم‌شان و بعد توی دلم گفتم “اوه، چه تیکه‌ای است…” و بعد از مراحل کشش و نظربازی شاید کمی احساس صمیمیت کرده‌ام، احساسات عمیق‌تری داشته‌ام؛ تا آن‌ها که اول کمی چت کرده و فکر کرده‌ام: “اوممم، چه شخصیت فلانی دارد”. و بعد اتفاقی یا غیراتفاقی دیده‌ام و بیشتر آشنا شده‌ایم.      &lt;br /&gt;در یک کلام احساساتم در عشق‌های حضوری، عمیق‌تر از اینترنتی‌هایش بوده است.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;جایی می‌خواندم –یادم نیست کجا و نمی‌دانم چی را سرچ کنم- که محقق‌ها می‌گویند زنان و مردان در برخورد با یکدیگر به طور غریزی می‌توانند تشخیص بدهند که آیا با ایشون می‌توانند فرزندان خوبی بسازند یا نه. اگر بتوانند و دی‌ان‌ای شان ردیف باشد احساس کشش می‌کنند و شخص مذکور به نظرشان جذاب می‌آید.      &lt;br /&gt;با رواج رابطه‌ها و عشق‌ها و گاهی ازدواج‌های اینترنتی، حدس می‌زنم نسل‌های آینده به مرور کیفیت ژنتیکی‌شان پایین بیاید.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;ممکن است یک نفر بیاید و بگوید این حرف‌ها به شما نیامده و عاشقی نکشیده‌ای که گرسنگی یادت برود. قابل رد یا تائید نیست.      &lt;br /&gt;به هر حال راجع‌به افسانه‌ایی و آسمانی‌اش صحبت نمی‌کنم، –با فرض اینکه همچین وجود داشته باشد- همین بالا و پایین شدن‌های هورمونی را می‌گویم که ملموس است و همه‌مان تجربه‌اش کرده‌ایم. که اگر کسی از این جمع آن نوع‌اش را تجربه کرده، دعای خیری کند در حق ما ساده‌انگاران ِ سرد و گرم نچشیده که خدا بزند پس کله‌مان، قسمت ما هم بشود آن آسمانی.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;خلاصه، به نظرم اینترنت جای خوبی برای پیدا کردن مخاطب، همفکر، دوست، پایه‌ی سینما، پایه‌ی تری‌سام، و لباس‌زیرنخی‌فروشی است؛ که از دوست بهترین‌هایش را همینجا دارم. به نظرم برای اعتماد به نفس‌مان هم که شده بهتر است لیلی و مجنون بازی‌های شیرین ِ زندگی‌مان را بگذاریم برای دنیای حقیقی، و دور اینترنت را خیط بکشیم، که عشق‌هایش مملو از دیستنس‌های به فاک دهنده و قبض ِ تلفن‌هایی است که رقم‌هایش از شش-هفت‌تا تجاوز می‌کند. از همه دردناک‌تر احساساتی است که عمیق نیستند، تا لااقل بشود بعد از سال‌ها خاطره‌بازی‌اش را کرد و لبخندی زد به احترامشان؛ بلکه جنس آن صفرویکی نباشد تا فقط تلخی‌اش نماند و بعد از چند ماه ِ پُر آه و پُر آب ِ چشم نرود همان‌جایی که واکاشی‌زوما در لیگ برترش توپ می‌زد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;&lt;img style="display: block; float: none; margin-left: auto; margin-right: auto" src="http://up.vatandownload.com/images/yxojlrwtgs4j1g0bk5.jpg" /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;&lt;font color="#808080"&gt;*اشکی و لبخندی، عنوان نام کتابی از جبران خلیل جبران است.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mydays-h.persianblog.ir/post/38</link>
      <author>Hel.</author>
      <comments>http://mydays-h.persianblog.ir/comments/423137/8496403/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-423137.post-8496403</guid>
      <pubDate>Fri, 09 Dec 2011 11:46:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>.</title>
      <description>&lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;A      &lt;br /&gt;یه ماه پیش این موقع داشتیم دعا می‌کردیم واسه ممدرضا.       &lt;br /&gt;اووَه کی بود رفتم بنزین زدم. اون چهارشنبه‌هه که دو روز بعدش ممدرضا افتاد. تازه باک رو پر نکرده بودم.       &lt;br /&gt;…       &lt;br /&gt;مبدا تاریخمان شده افتادن ممدرضا. دو سال دیگر مثلاً می‌شود سال2ممدرضایی ِ شمسی.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;B      &lt;br /&gt;- خانومم موهاتو بکن تو،…       &lt;br /&gt;+ ببخشید شما مونا نیستی؟       &lt;br /&gt;-بله؟       &lt;br /&gt;+ شما مونا نیستی؟       &lt;br /&gt;- نه، مانتوت هم کوتاهه…       &lt;br /&gt;+ آموزشگاه کیش، اینترچنج، مونایی ها! مونا سوزنی       &lt;br /&gt;-&amp;#160; :|&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;خیلی حال داد. :))) دوتا نره‌غول همراهش بودند، ترسیدم بیشتر گیر بدهم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;C      &lt;br /&gt;این مرغ‌عشق‌ها چرا اینجوری‌اند؟ من حس می‌کنم عی‌کیو شان همقدر ما آدم‌ها است. خیلی انگوری‌انگوری هستند. همین‌طور داریم چپ و راست قربان و صدقه‌شان می‌رویم. امروز دیدم این یکی سرش را طرف دیگری خم کرده، آن هم دارد سر ِ صبر و با طمانینه روی کله‌اش را می‌خاراند! خیلی خودم را کنترل کردم که نخورمش. خدایا! اینا چرا اینجوری‌ان؟       &lt;br /&gt;مادرم می‌گوید ببریم دوتا پرهایشان را بچینیم که بتوانیم بیاریم‌شان بیرون از قفس؛ اینجاها چرخ بزنند دل‌شان وا شود. وقتی توی قفس هستند که نمی‌توانند استفاده‌ای از این بال‌ها بکنند. با او موافقم. خودم را تصور کردم که اسیر غول‌ها هستم و چاره‌ای ندارم جز اینکه پیش‌شان بمانم. ترجیح می‌دهم دوتا انگشتم را قطع کنند ولی بگذارند گاهی آن دور و اطراف چرخی بزنم، تا اینکه انگشت‌ها را داشته باشم ولی تا آخر عمر توی قفس بپوسم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;D      &lt;br /&gt;می‌خواهم اعتراف کنم که هیچ استعدادی آشپزی ندارم. هرچه‌قدر خودم را گول بزنم که لابد تمرین نکرده‌ام و اگر مجبور بشوم غذا درست کنم فلان می‌شود و وقتش را نداشته‌ام(!) یک روز فرصت بشود می‌روم کلاس آشپزی خیلی بهتر می‌شود… بی‌فایده است. غذایی که درست می‌کنم خوب ِ خوبش می‌شود مثل غذا بد ِِ‌ی مادرم. با توجه به اینکه مادرم دست‌پخت معمولی دارد و همچین شاهکار هم نیست. بعد یکی نیست بگوید تو که این وضعیتت است دیگر چرا جو می‌گیردت و ابتکار می‌زنی؟! بله دلم می‌خواهد طعم‌های جدید از خودم اختراع کنم. طعم‌های جدید هم اختراع می‌شوند اما اکثرشان آنقدر توی یخچال می‌مانند تا خراب بشوند و بروند توی سطل آشغال.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;E      &lt;br /&gt;خوشم می‌آید که افغان‌ها به ماه آذر می‌گویند “قوس”       &lt;br /&gt;یادم می‌آید توی گودر می خواندم که فارسی دری مثل لهجه بریتیش می‌ماند، با این حساب ما امریکن صحبت می‌کنیم. گودر یادت بخیر. آلن…&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;F      &lt;br /&gt;یک بازی‌ وبلاگی ترسناکی هم هست: “صندلی داغ”. نمی‌دانم چرا زیاد هیجان ندارد، شاید به خاطر مجازی بودنش است.       &lt;br /&gt;می‌نشینم روی این صندلی، اگر سوالی هست… :)       &lt;br /&gt;توضیح خاصی هم ندارد، صندلی داغ است دیگر.&amp;#160; &lt;br /&gt;برای نمونه &lt;/font&gt;&lt;a href="http://eternaltree.persianblog.ir/post/287"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;درخت ابدی&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt; و &lt;/font&gt;&lt;a href="http://letterbox.blogfa.com/post-369.aspx"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;رامک&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt; هم بازی کرده‌اند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mydays-h.persianblog.ir/post/37</link>
      <author>Hel.</author>
      <comments>http://mydays-h.persianblog.ir/comments/423137/8415681/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-423137.post-8415681</guid>
      <pubDate>Sat, 26 Nov 2011 17:04:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>علیه&amp;zwnj;&amp;zwnj;السلام</title>
      <description>&lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;امروز عصر در راه خانه بودم. یک راننده‌ی پراید موازی من توی خیابان می‌آمد و جملاتی از قبیل “ججججیییوووون برسونمت جیگر…” می‌گفت. واکنشم در این جور شرایط معمولاً “هیچی” است، و اگر طرف خیلی کنه باشد خیلی هم معقول و با کمترین فحاشی ِ ممکن، با حداقل اعصاب خردی، یک “گمشو”ی ساده می‌گویم و او هم می‌بیند بخاری از من بلند نشد، خودش و طیاره‌اش می‌روند زیر باران عصر جمعه‌ای گم می‌شوند.      &lt;br /&gt;حالتان به هم می‌خورد از این موضوع مزاحمت و مشتقاتش از بس شنیده‌اید و خوانده‌اید؟ خب بله خیلی شنیده‌ایم، ولی من فکر می‌کنم هیچکس به عمق فاجعه پی نبرده. من فکر می‌کنم خود ِ کسانی که مورد مزاحمت قرار می‌گیرند هم به عمق فاجعه پی نبرده‌اند و نمی‌فهمند و گرم هستند و حالی‌شان نیست، و عادت کرده‌اند به دایورت کردن و وانمود کردن که: اهمیتی ندارد… بی‌خیال…       &lt;br /&gt;من هم همین‌ها. گور بابایش، کرسی‌شعرهایش را گفت و رفت دیگر، سی ثانیه هم طول نکشید، هیچ غلطی نمی‌توانست بکند، اینجا محله‌ی خودمان است و کافی بود یک جیغ بکشم تا همسایه‌ها بریزند توی کوچه… اما وقتی رسیدم خانه‌ پاهایم یک چیز دیگری می‌گفتند. نزدیک‌شان که شدم تا بند کفش‌ها را باز کنم دیدم می‌لرزند. پرسیدم سردتان شده؟ گفتند: نعخیر! گفتم پس چی؟ گفتند خودت را به خریت نزن، نِروسنِس‌ات روی دوهزار و پانصد ریشتر است.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;یک سال پیش بود، توی همین کوچه‌مان، توی محله‌مان، سرظهر و خلوت، یک عنآقایی پیشنهاد بی‌شرمانه‌ای داد. گفتیم خیر، گمشو! به نظر آدم منطقی‌ای می‌آمد، انتظار داشتم برود و گم بشود. اما همین‌جوری که نمی‌توانست بگذارد بروم. انگولکی کرد و الفرار. همان راهکار آخر یعنی جیغ را به کار بستم. یک جیغ… دور شد… دو جیغ… قو پر نمی‌زد… با سومین جیغ دیگر خودم را ضایع می‌کردم، پس منصرف شد. وقتی رسیدم خانه از خواهرم پرسیدم تو صدای جیغ نشنیدی؟ گفت نه، داشتم آهنگ گوش می‌کردم. چیزی شده؟ برایش تعریف کردم، آخرش را با شوخی و خنده تمام کردم که نظرم عوض شده، آخرش که چی؟ می‌خواهیم به گور ببریم؟ هار هار هار هِر هِر هِر ولی… این هِروکِر کردن‌ها ضربه‌گیر‌هایی بیش نبود، ضربه‌گیرهای ناکارآمد، در مقابل اعصاب درب و داغونی که تا چند وقت موقع راه رفتن توی خیابان توهم می‌زد و سایه‌ی کسی را می‌دید که پشت سرش راه می‌رود و الآن که ناغافل یک کاری بکند. گمان کنم آن وقت‌‌ها هم به خودم می‌گفتم که چیزی نیست، آدم است دیگر گاهی توهم برش می‌دارد… آها این لامپ بی‌شوهور بد جایی است، سایه‌ی خودم بود که تکان خورد... هار هار هار قار قار قار.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;این است که می‌گویم خودمان هم حالی‌مان نیست چی به سر اعصاب و روان‌مان می‌آید؛ و اینکه امنیت در &lt;/font&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%85_%D9%85%D8%B2%D9%84%D9%88"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;هرم مازلو&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt; از پایین دوم است؛ و اینکه اگر بلایی هم سرت بیاید لابد خودت همچین علیه‌السلام نبوده‌ای؛ و اینکه اگر جیغ بزنی هیچکس به تخمش نیست و دوره‌ی فردین‌بازی گذشته و این روزها کسی خودش را توی دردسر نمی‌اندازد؛ و اگر کرم از خود درخت نبود دختر آن موقع ظهر توی کوچه چه کار می‌کند؟ چه معنی دارد؟ چرا مانتو پوشیدی؟ چادر سرت کن. چرا ظهر بیرون رفتی؟ عصر جمعه توی خیابان چه غلطی می‌کردی؟      &lt;br /&gt;این می‌شود که آدم –از نوع مونث‌اش- می‌بیند دستش به هیچ جا بند نیست و “امنیت” در موقعیت‌هایی که خطر می‌افتد، فقط بسته به شانس است. می‌بینی در جاهایی شانس‌ات بیشتر است که شلوغ‌تر باشد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;حالا من آخر این پست چه می‌خواهم بگویم؟ دغدغه‌ی امروزم را گفتم، حالا چی؟ که چی بشود؟ شمایی که می‌خوانید اگر زن باشید که داغ دل‌تان تازه شده، اگر مرد باشید کاری از دستتان بر نمی‌آید .گفتن ندارد که انتظار بچه‌گانه‌ایست که بیایی از مردم بخواهی سوپرمن باشند؛ حفظ امنیت این جانب تا حدودی به عهده‌ی پلیس –منظورم از پلیس یک مفهوم کلی است، وگرنه صدوده خودمان که…- و تا حدودی به عهده‌ی “خودم” است. این قسمت ِ “خودم” خودش یک پست دیگر می‌خواهد که شاید روزی درباره‌اش بنویسم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;این را هم بگویم و بروم: می‌دانم خیلی بعید است که مثلاً از بین بازدیدکننده‌های این وبلاگ کسی از زمره‌ی مزاحم‌ها باشد. ولی خب اگر هست یا شاید روزی با گوگلی چیزی سر از اینجا در آوردی آقای عزیز، من از طرف جامعه‌ی زنان از شما خواهش می‌کنم متوجه مشکلی که در شما وجود دارد باش و از راه درست حل‌اش کن. این روزها خیلی‌ها به روان‌شناس مراجعه می‌کنند. می‌دانی با این کار چقدر از حجم استرس در دنیا کم می‌کنی؟ می‌دانی این استرس‌هایی که در بنده‌گان خدا ایجاد می‌کنی چه می‌شود؟ به &lt;/font&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%A7"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;کارما&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt; اعتقاد داری؟ به &lt;/font&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D9%88%D8%AD"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;روح&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt; چطور؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;     &lt;br /&gt;+ امروز هم اتفاقاً &lt;/font&gt;&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/world/2011/11/111125_l06_shp_domestic_abuse.shtml"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;روز جهانی حذف خشونت علیه زنان&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt; است. حالا نمی‌دانم این مصادف شدن را به فال نیک بگیرم یا چی.      &lt;br /&gt;&lt;a href="http://mydays-h.blogspot.com/2011/11/blog-post_25.html"&gt;+ مای‌دیز پرشین‌بلاگی&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mydays-h.persianblog.ir/post/36</link>
      <author>Hel.</author>
      <comments>http://mydays-h.persianblog.ir/comments/423137/8409095/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-423137.post-8409095</guid>
      <pubDate>Fri, 25 Nov 2011 17:49:53 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بهترین اتاق جهان</title>
      <description>&lt;p align="justify"&gt;&lt;img style="display: block; float: none; margin-left: auto; margin-right: auto" src="http://up.vatandownload.com/images/ebmw0w6hcvo5uce4tftl.jpg" /&gt; &lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;اینجا یکی از پنج اتاق خانه‌ای ییلاقی است، کمی دور از آبادی و بیشتر نزدیک کوه. کرسی دارد، یک دیوارش پنجره است که نیمی از منظره‌ی آن شاخ و برگ‌های درخت خرمالوی سرحالی است، می‌شود دست دراز کرد و از آن چید. کوه‌های این پنجره موقع غروب نارنجی می‌شوند و باد درخت خرمالو را تکان می‌دهد. سقف و تیرک‌های چوبی دارد و کمدی در لغاز ِ دیوار که روی آن عکس دسته‌جمعی هفت کتوله حک شده.      &lt;br /&gt;بعد از ظهر جمعه‌ام را اینجا چرت زدم. پنج دقیقه یکبار از خواب پریدن در اثر برخورد پاهایی که توی حلقم بود، -طبعاً همه می‌خواستند دور کرسی بخوابند- باعث می‌شد تاریک شدن هوا را ببینم و صدای به هم خوردن برگ‌های درخت خرمالو را بشنوم. در حالت: مثل خلسه یا نشئه، با ذهنی خالی از هر فکر، تا بیاید حال ِ نفهمی‌ام بپرد، خواب مرا می‌برد. این ده-دوازده بار بیدار شدن و رصد کردن اوضاع، فوق‌العاده بود.       &lt;br /&gt;امیدوارم باز هم نصیبم شود.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;وقتی به صاحب‌ خانه می‌گفتم عجب اتاق باصفایی است به این موضوع احمقانه فکر می‌کردم که آدم بیاید آخرهای عمرش را یک همچین جایی زندگی کند… اگر آخر عمری در کار نبود چه؟ بلند پروازی کردن برای روزی که آنقدر پولدار بشوم که خانه‌ی ییلاقی جداگانه داشته باشم کلاً منتفی بود. کی حال دارد دم به دقیقه بار بندیل جمع کند از اینجا برود آنجا، و برگردد. بنده با سکون بیشتر موافقم تا با سفر.      &lt;br /&gt;یک گزینه‌ی دیگر که وقتی از آن پنجره‌ی رویایی به کوه‌ها نگاه می‌کنی و برگ خرمالو را لمس می‌کنی به ذهنت خطور می‌کند این است که: ممکن است یک روز دلم راضی شود شهرها را رها کنم و بخواهم بیایم همچین جایی با زندگی کنم؟       &lt;br /&gt;برای چند لحظه آرزویم شد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mydays-h.persianblog.ir/post/35</link>
      <author>Hel.</author>
      <comments>http://mydays-h.persianblog.ir/comments/423137/8362412/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-423137.post-8362412</guid>
      <pubDate>Fri, 18 Nov 2011 18:00:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>از مصاحبه&amp;zwnj;ی سوسن تسلیمی با پارازیت</title>
      <description>&lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;&lt;img style="display: block; float: none; margin-left: auto; margin-right: auto" src="http://up.vatandownload.com/images/otpceird9r77bdhjdc6s.jpg" /&gt; &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;blockquote&gt;   &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;مسئله‌ی اساسی که من می‌خوام اینجا مطرح بکنم و برای من همیشه پایه و اساس بوده اینه که فرهنگ و هنر یک سرزمین روح و آتش درون بدنه‌ی اون سرزمینه. اگه فرهنگ و هنر به غُل و زنجیر و به بند کشیده بشه، سلاخی بشه، بدنه‌ی اون جامعه، اون سرزمین افسرده می‌شه، بیمار می‌شه، و می‌میره. بنابراین ما که هنرمند هستیم، ما که با هنر و فرهنگ سر و کار داریم باید صادقانه و با جدیت با این مسئله روبرو بشیم و آتش درون این قلب تپنده‌ی سرزمین خودمون رو زنده نگه داریم. در این صورته که اون بدنه، بدن سرزمین ِ ما سالم می‌مونه، جسم و روح یکی می‌شه، پیشرفت می‌کنه، و اون سرزمین جاودانه خواهد موند. همون طور که پیشینیان ما کردند، به هر حال این میراث به ما رسیده، و باید بهش ادامه بدیم و به امید ایران بهتر و ایران آزادتر برای نسل آینده که همین لحظه‌ای که من اینجام متولد می‌شه، فردا، پس‌فردا،… و این سرزمین رو، این میراث رو بهشون تقدیم می‌کنیم.        &lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;/blockquote&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=3-U9QBm_xiI&amp;amp;feature=channel_video_title"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;+ مصاحبه‌ی کامل نیم‌ساعته&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mydays-h.persianblog.ir/post/34</link>
      <author>Hel.</author>
      <comments>http://mydays-h.persianblog.ir/comments/423137/8322205/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-423137.post-8322205</guid>
      <pubDate>Sat, 12 Nov 2011 16:35:26 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
